سلام به خود گلم!!!
هنوز موضوعی واسه وبم انتخاب نکردم... هههههههههیییییییی!!!!!!
امروزم چرت میگم تا بعد:
هنوز بلوک هستم.!! ولی دیگه عیبی نداره بکسو جمع کردم رفتیم یه سایت دیگه!! ولی دلم واسه ارسالام, امتیازام و تشکرام میسوزه.....هههههههههههیییییی!!!
من عاشقه قلمم. دوست دارم از صبح تا شب هندزفری تو گوشم باشه تو خیابون راه برم و دفترچه م رو پر از شعر و تیکه های باحال کنم ولی کو وقت اضافی؟؟؟..... ههههههههیییییی!!!
بدجوری به نت معتاد شدم کمه کمش روزی 4 ساعت تو نت ول میگردم!! هیچ کاریم ندارما. الکی تو انجمنا میگردم ارسالای مردم رو میخونم!! هه هه!!
این شیطونه هی میگه حرف سیاسی بزن منم هی میزنم تو گوشش میگم هیــــــــــــــــــس!!! زده به سرم که قسمت نظرات رو بردارم میگم اینجا که بازدیدی نداره منم آدرسش رو به هیچکی ندادم و نمیدم فقط واسه خودم بنویسم اینجوری بهتره.. نه؟؟!!
.
.
.
الان رفتم تو یه فکری...
قیمت چه چیزی میتونه مرگ باشه؟؟؟؟؟؟؟
یه سلام مخصوص واسه خودم. هه هه!!
امروز به سلامتی اگه خدا قبول کنه بلوک شدم اونم از آی پی!!! تو همون انجمنی که یه مدت بود شده بود همه ی فکر و ذکرم!!!
هیچ وقت اون خواب رو یادم نمیره هه هه!! احتمالا یوزرم باز میشه. اصلا نمیتونم به این فک کنم که دیگه نتونم برم اونجا... دوستایه خوبی دارم.. و اما دروغ باز هم...
سر یه سری مسائل مزخرف و یه دختر مزخرفتر بلوک شدم ولی حالشو میگیرم..
اوووووووو قرار بود اینجا از این مطلبا نزارم ولی شرمنده این واسه خودم مهم بود و میخواستم یادم بمونه.....
-----------------
الان شدیدا تو فکرم چی اینجا بنویسم که بعدا از خودنش همه ی خاطراتم زنده بشه بدون اینکه خاطره تعریف کنم...
خب یکم از خودم میگم واسه خودم نمیخوام بیوگرافی بدم. یه جور شرح حال نویسیه:
دو سال بعد از اینکه مامان و بابام ازدواج کردن تو اواخر اولین ماه تابستون به دنیا اومدم. سال ..13 بود. حالا که یه سری تو سیاست و تاریخ درآوردم میبینم اون سال اتفاقات مهمی افتاده. طبقه ی بالای خونه ی پدربزرگم زندگی میکردیم. از همون موقع شباهت عجیبی هم از نظر اخلاقی هم ظاهری با بابام داشتم که حالا هر چی میگذره اون شباهتا بیشتر میشه. مخصوصا از نظر اخلاقی. از بچگی خیلی باهوش بودم و یکم خجالتی اما تو خونه 180 درجه اخلاقم فرق داشت که هنوزم داره اما دیگه زیاد خجالتی نیستم. چون بچگیم زیاد خجالتی بودم خیلی وارد اجتماع نشدم واسه همین الانم خیلی واسم سخته که با کسی که نمیشناسم ارتباط برقرار کنم. یه سال یا یکم بشترم بود که رفتیم یه خونه ی جدا. سه سالم بود که داداشم به دنیا اومد و من از یکی یه دونگی در اومدم. عاشق جمع و شلوغی بودم برعکس حالا که دیگه فقط با خودم حال میکنم. ترجیح میدم تمام روز رو تنها یا تو خیابون بچرخم یا تو اتاقم باشم. با یه هندزفری و قلم.
خسته شدم بقیه ش واسه بعد..
این آپ اونی که میخواستم نشد اما مطمئنم واسم خیلی خاطره انگیز میشه و چندسال بعد که بخونمش همه ی خاطرات واسم زنده میشه و اگه از همون دوستای انجمنم جدا نشده باشم مهربونیا و دوستی و صمیمیتمون یادم میاد.
خدافظ تا بعد
سلام اول...
این دومین آپمه. این وبلاگ بازدیدی نداره. زیادم مهم نیس چون اینجا واسه خودم مینویسم. فقط خودم و خیابون...
دیشب مثه همیشه بیدار بودم تا خود صبح. تو نت چرخ میزدم. اه ه ه ه نمیدونم چی باید بنویسم......
میخوام اینجا متفاوت با همه ی جاهای دیگه باشه ولی نمیدونم چجور حرفام رو بزنم
خب الان دارم آهنگ مایه عرفان رو گوش میدم. موضوع خوبی داره. پول و تلاش..
جالبه حرفاش. میگه باید تلاش کنی واسه به دست آوردن هر چیزی. این تیکه رو خیلی دوست دارم: نخبه ام باشی نجنبی رفت هوا..
خیلی جالبه نه؟؟!!
ایم که دیگه واسه خوده خودم گفته:
واسه ما پول زیر سنگ تو خیابون
شبا جا کم باشه هست تو خیابون
شروع مسیرمون هست تو خیابون
پس فرق منو تو هست باز تو خیابون..
آره فرق من با شماها تو خیابونه. نمیدونم چرا همه نگاه بدی به خیابون دارن. آره درکش سخته. راحت نمیشه حرفاشو فهمید. باید انقدر باش راحت باشی تا از زیر آسفالتش حقیقتو بکشی بیرون. خدایی کجا رو دیدین مثه خیابون. کجا میتونیم این همه حقیقت رو باهم ببینیم؟؟
بیخیال
فعلا..
آشنای حقایق خشن و دوستانه.
سلام...
این شاید چند دهمین وبلاگم باشه و اما متفاوتترین(همه ی اون وبلاگام فعال هستن). اینبار میخوام از روزمرگیها و حقایقم بگم. حقایقی که تا حالا فقط منو خیابون ازش باخبر بودیم.
خیابون... سنگفرش حقیقت. اوایل خشنه اما بعدها بهترین دوستت میشه. میشه محرم رازت. همه ی حرفات رو میشنوه بدون کوچکترین گله ای. بهت یاد میده. از تجربه هاش میگه. آخرش فقط تو میمونی و خیابون. اونقدر محو حقایقش میشی تا به جایی میرسه که شب در آغوشش میخوابی و صبح باهاش بیدار میشی...
من حقیقتو خیلی ملموس دیدم تو خیابون... همین...
اینجا از روزمرگیهام مینویسم شاید تو هم به خیابون اعتماد کردی...